تبليغاتX
یادداشت های یک انجمنی بیکار

یادداشت های یک انجمنی بیکار

نوشته های آزاد تشکیلاتی

سلام.

جهت بازدید وبلاگ جدید جابر خرم نیا-خاطرات انجمنی- به اولین نظر این پست مراجعه کنید.

التماس دعا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:47  توسط یک انجمنی بیکار  | 

*خیلی از اوقات به این فکر می کردم که اگر یک روز بخواهم این وبلاگ را به پایان برسانم و حرف و حدیث هایم را تمام کنم، چه خواهم نوشت و چه خواهم گفت؟ شاید اگر قرار بود برای پایان آن برنامه ریزی کنم، می نشستم و مجموعه ای از حرف ها و سخن ها را پی می ریختم و مرتب واگویه می کردم و پس از طرح آنها، به انتهای سخن می رسیدم و خداحافظی باشکوهی هم راه می انداختم. ولی حالا که ناگاه مصمم بر آن شده ام که دیگر در این فضا چیزی نگویم و چیزی ننویسم، آخرین درد دل هایم را و آخرین سخن هایم را بر زبان می رانم و امیدوارانه به عنوان یک بچه انجمنی، تنها در گوشه ای می نشینم و با آنچه از آموزه های تشکیلاتی ام سراغ دارم، با خاطرات نابم از دوران انجمن زندگی می کنم. در حالی که اقرار می کنم انجمن اسلامی هدیه ای گرانبها بود از جانب خداوند بر من، که خود هدیه های بی شماری را در طول زیستن در این تشکیلات مقدس به من تقدیم نمود. گنج هایی که ما در این تشکیلات به دست آوردیم بیشمارتر از آنی بود که بخواهیم نام ببریم، و گرانبها تر از آن فرصت های موقتی بود که آقایان و خانم های مدعی بدست آورده اند و فردا نیز از دست خواهند داد و فراموش خواهند کرد. گنجی که ما داریم عشقی است که هیچ گاه آن را در طول زیست خود فراموش نخواهیم کرد و تعویض میزهایمان و میدان کارمان در هر نهادی از این انقلاب بزرگ آن را بدست فراموشی نخواهد سپرد.

*اما آنچه که ناگاه بغضی شد بر گلوی من و صدها مانند من در اتحادیه ای که از جان بیشتر دوست می داشتیم، دردی بود که حس می کنم هیچ گاه به درستی از جانب آنانکه می باید درک شود درک نشد و یا در آمیختگی با رنگ های عجیب و غریب دسته و گروهی که نباید در این تشکل وجود می داشت( و داشت) رنگ باخت و از بین رفت. کانون فارغ التحصیلانی که از یک سو به خاطر اشتباهات مسولانش به اضمحلال رفت و از دیگر سو، دیگران به خاطر نزدیکی آن به افرادی خاص خواستند که آن را به اضمحلال بکشانند. نیروهای پیوسته ای(و بخوانید فارغ التحصیلانی) که همواره قربانی مصلحت سنجی ها و تفکرات خام و عجیب و غریب مسولان تشکل بودند و هرگز نتوانستند درک کنند که چرا این تشکل نمی خواهد و یا نمی تواند از این خیل عظیم نیروهای مستعدی که تربیت می کند استفاده نماید(یارانی که کسی حتی نخواست استعداد ایشان را ببیند و دریابد) و رقبتی افزون دارد به خارج کردن تمام بدنه ای که حتی خودجوش وارد عرصه اتحادیه می شوند و وارد کردن نیروهایی که باید رفاقتی داشته باشند با حضرت مسولشان و نابلد کار......؟ و همین ابهامات در کنار بی رحمی های بیشمار این تشکیلات به خیل انبوهی از یاران پیوسته خود، که خودجوش به عرصه جهاد انجمنی شان وارد می شدند، باعث شد تا بیشمار دوستان من به مرور از این تشکیلات الهی فاصله بگیرند و روزگارشان را با آرمانهای بلندی که از دوران انجمنی شان آموخته بودند و به امید رسیدنِ معنایی به آرمانشهر مهدویت تلاش کنند. آرمانشهری که همه ما می دانستیم همان مدینه الرسول(ص) خواهد بود....با قافله سالاری فرزند زهرای اطهر(س)......و در سوار ما داشتن بلیط قطار غرب و شرق مفهومی نداشت!

*یاران انجمنی که(اگر نخواهیم از بی رحمی ها علیه ایشان بگوییم، از برخوردهای زشت و زننده و از سوزاندن دلهایی که در راه خدا به عرصه جهاد انجمنی در آمده بودند) نفر به نفر ترجیح دادند، قبل از آنکه آقایان و خانم ها، ایده ها و افکار و آرمانهای تشکیلاتی شان را در ذهن ایشان خراب کنند یا بدزدند، در گوشه ای از این انقلاب بزرگ مشغول شوند و آنجا را مرکز عالم خود برای تحول بدانند...قبل از آنکه بخواهند ببینند در اتحادیه دیروزشان بجای روحیات بشاش و خندان بچه انجمنی ها، تعریف لودگی جای گرفته و یک قرارگاه نظامی به هوای آقای مسولین متشکل خواهد شد که مثلا سربازان جنگ نرم در آن آرام بگیرند! (در حالی که اتحادیه حتی اکنون آمار روشنی از نفوذ همین ابزارهای ارتباطات مجازی و فناوری اطلاعات در بین دانش آموزان خود ندارد)، قبل از آنکه ببینند در قرارگاه جنبش دانش آموزی(جمله ای پر از تناقض) که ماهیتا واژه نظامی آن از جانب فهوای جنگ نرم رسیده است، نظام جمع و فرمان بشین و پاشو! جای آموزش های تکنیکی نرم افزاری و تکنولوژیکی را گرفته تا به ابزار روزآمد مسلح شود، و پیش از آنکه ببینند در مجمع خانم ها که باید جای ایده پردازی و طرح استراتژی های خلاق باشد، آشپزی راه انداخته اند و بازی تمرین می کنند!(وطبیعتا می گویند حرکت تشکیلاتی این است، همین است!) ترجیح دادند انجمن اسلامی و اتحادیه محبوبشان را در قلبشان و روحیه تشکیلاتی را در تمام وجودشان حفظ کنند و دیگر در این تشکل حضور نداشته باشند. برای همین، خدمت صادقانه به آیندگان انقلاب و دانش آموزان انجمنی را به کسانی بخشیدند که احساس می کنند اگر در اردو سر دانش آموز مجمع فریاد نکشند(آنگونه که در عصر دانش آموزی ایشان مرسوم بوده) دانش آموز مجمعی متوجه اصل داستان و متن تربیت نخواهد شد. و مصمم شدند اتحادیه را بسپرند به دست همان کسانی که لابد هر ساله باید از یک جایی پیدایشان شود، بیایند کلی زمان بگیرند که درک کنند کجا آمده اند و باید چکار کنند و سرانجام که به کار آشنا شدند، تشریفشان را ببرند که نفر بعدی از سازمان یا هر جای دیگری داخل گردد....! وقتی آقایان ترجیحشان این است که امر دست اینگونه افراد باشد، ما چه کاره ایم که بخواهیم کاری بکنیم؟

*واقعا وقتی فکر می کنم و هرگز سر در نمی آورم که چرا این مجموعه میل و رغبتی به حضور یاران انجمنی ندارد، آن هم با وجود دلالت عقلی بر وجود آن، ذهنم تنها به یک سو می رود و آن هم اینکه دستهایی هست که این حس حضور را نمی پسندد و دوست ندارد و با این حضور خود را در خطر می بیند!

*همیشه نسبت به اینکه در این تشکیلات شرف حضور داشتم می بالم و خواهم بالید، و مطمئنا غرورم از بسیاری از کسانی که امروزه در کسوت بزرگتر، نصیحت گر و غصه خورِ تشکیلاتِ مقدسِ من و امثال من شده اند نیز بیشتر است. و می دانم ایشان که میزشان برایشان فقط شغل است و منبع رزق، یک روز می روند بی آنکه در خاطرات خود بعدا از انجمن و اتحادیه یادی بکنند، بی وابستگی روحی و معنوی به این تشکل. و بعدی هایی چون ایشان با این روال جایشان را می گیرند. قبلی ها دوباره در خانه شان یا سازمان قبلی شان می نشینند، شاید اتفاق بیافتد که دوباره مدعی شوند اینبار با کمک یونیسف کتاب بشر دوستانه هم منتشر کرده اند!!! و بعدی ها می شوند همه کاره تشکیلاتی که از آن اطلاعات دقیقی ندارند و فقط می دانند که باید جلو بروند، آزمون و خطاست و هرچه باداباد. و هیچگاه نمی فهمم ارجحیت ایشان به مستعدترین و ناب ترین نیروهای تشکیلات چیست؟

*در این وانفسا جز همان آرمان تشکیلاتی که در دل دارم و خود را همیشه زندگی بچه انجمنی می دانم، هیچ ندارم جز آنکه بگویم در شرایط حاضر ترجیح می دهم افتخارات و خاطرات یازده ساله انجمنی ام را در سینه حبس کنم. و ترجیح می دهم هیچگاه دیگر به آن تلخی هایی که دیده بودم فکر نکنم و هرگز در مورد تشکلم و آنچه در او رخ می دهد مباحثه ای نکنم که اکنون دیگر می دانم در جایی که نهی از منکر طبعا جواب نمی دهد، انجام این فریضه عقلا جایز نیست! و من هم می شوم مانند بیشمار یاری که در این مسیر آمدند و مجالی برای ماندن نیافتند. من هم می شوم نمونه ای دیگر از بیشمار دوستان دیگرم که در گرمای حضور دوستان غیر انجمنیِ عزیزکرده، مومن، سر به مهر سائیده و نماز شب خوان(به اقرار یکی از اساتید)، بخاطر کم تقوایی ام مجال حضور نمی یابم. و باید هم بدانیم که این نبودن بیشمار چهره انجمنی در اتحادیه، ابدا مایه افسوس دفتر مرکزی و جناب دبیرکل و آقایان و خانم ها نخواهد بود. اینکه بزرگانی چون: محسن حسام مظاهری، مرتضی صفایی، سیدجواد حسینی نامی، حسام الدین مطهری منش، مرتضی کامل نواب، سید مجتبی مومنی، هادی زند و....و بعید ندانید که اگر در آینده نزدیک همین اندک برادران باقی مانده انجمنی ما در قرارگاه های! استانی(در دفتر مرکزی که دیگر هیچ انجمنی باقی نمانده است) یعنی حمید عزیری، صابر قربانی، علی رزازی و اکبرقاعدی اگر هیچ حضوری(چه حضور فکری و چه حضور فیزیکی) در اتحادیه نداشته باشند، متاسفانه دوستان مدیر و مسول ما هیچگاه برای از دست دادن ایشان افسوس نمی خورند و نخواهند خورد.... نا آگاهی و بیماری بیخبری دوستان ما تا حدی است که اگر بزرگترهای ما و استادان دیروزمان در ستادهای استانی همچون استاد فلاح، حاج آقا فرهید و باقی هم این روزها به عزم همین حضرات اتراق کرده در دفتر مرکزی از اتحادیه بروند، نه افسوسی برای ایشان خواهد ماند و نه فکر و ایده ای برای استفاده از این کوه های تجربه برای بعد از این. چونانکه حضراتشان بزرگانی چون حاج امیر خوراکیان، حاج علیرضا حاجیان زاده، آقای دهقان و از این دست را براحتی فراموش نموده اند!!! و متاسفانه باید بگویم که در حال حاضر شرایط بگونه ای است که اتحادیه این افراد را از دست داده و باید بنشیند و برای خود خلوت کند که چه به روزگارش آمده است!

*امیدوارم یک روز یک نفر پیدا شود(از حضرت نماینده رهبر انقلاب یا دوستم، جناب دبیرکل) که بتواند جوابی برای این بغض های فروخورده یاران انجمنی داشته باشد. یارانی که اینگونه در مقابل ناملایماتِ تشکیلاتی که وابسته به آن هستند، باید در سکوت بنشینند و ببینند که با تشکلشان چه می شود و اگر سخنی از دهانشان برآید زشت هستند! و چاره شان سرانجام دوری از جایی است که به آن وابسته هستند، دوری از جایی که حاضر نبودند حتی حرف ها، ایده ها و نقدهای ایشان را بشنوند...

*با تمام این اوصاف خدا ما را می بخشد؟

پی نوشت:

1. خاطرات حضورم در مجله آینده سازان و روزهایی که در کسوت دبیرتشکیلاتی نشریه در کنار بچه های این تشکل، بویژه عزیزان مجمع مرکزی بودم برایم گنجینه گرانبهایی است. دانش آموزان با نشاط مجمع همیشه نگاه تیز بین و برنده شان برایم لذت بخش بود و برخلاف خیلی ها که اکنون پشت میز سنگ خیلی چیزها را به سینه می زنند، هرگز ایشان را تعطیل یا شامل هر صفت ناروا نیافتم.

2. شاید لازم باشد ذکر کنم که معتقدم بچه انجمنی همیشه محتاج خیمه معرفت است. و تحت هیچ شرایطی حاظر نیستم خیمه و استاد بزرگوار تشکیلاتی ام را هرجا که باشد از دست بدهم.

3. در مورد این وبلاگ باید به عرض برسانم که از مدتی پیش، مدیریت این وبلاگ و تمام امتیازات، ارزش و بهره مادی و معنوی آن را به بهای گزافی به یکی از دوستانی که لابد اگر خواستند نامشان را منتشر می کنند منتقل نمودم. شخصا دیگر اعتقادی به نقد در اتحادیه ای که اصولا کوچک ترین نقد را دشمنی خونی با خود می داند(در تمام طبقات خود) ندارم. می توانید بزودی وبلاگ جدید بنده را از طریق فیس بوک(واقعا کیست که امروز vpn نداشته باشد؟) یا وبلاگ دوستان در فضای مجازی پیدا کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 14:25  توسط یک انجمنی بیکار  |